تبليغاتX
 تا کی به تمنای وصال تو یگانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

يه خيمه براي ديوونه هاي خدا

یا مهربان

خدای من!

آستان دیگری جزء درگاه تو دارم که آنجا روم و اندکی رها شوم؟

بگو کجا روم که تو نباشی؟

اله من!

به وحدانییتت قسم که کفر نمی گویم....

مهربان خدای من!

کی دست نوازش و مهربانی بر سرم خواهی کشید؟ با اینکه می دانم تا کنون لحظه ای از من غافل نبوده ای...

اما چه کنم با این کم طاقتی؟

چه کنم که بنده ی توأم و بنده ی احسانت....

چه کنم که جزء تو کس ندارم

چه کنم که هر جا روم باز به سوی تو باز می گردم....

بنده ات را به آغوش نمی کشی؟

بگذار لحظه ای حس کنم که هستی....

یا مقلب القلوب

دلم را به مهربانی ات شاد کن....

یا حسین(ع)

+نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت15توسط كنيز فاطمه(س) | |

یا نور

دلتنگم و تهی ....

دستانم را رها مکن....

مرا لحظه ای وا ندکی به حال خویش وامگذار....

خدای من! این بغض خفه شده در گلویم را پیش هر کس و ناکس رها مکن...

مهربان خدای من! دستانم را می بینی؟ خشک است و تهی از هر آنچه تو را سزاوار سپاس باشد...

اینک من و تمام خواسته ام....

الهی به امید تو

یا حق

+نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت10توسط كنيز فاطمه(س) | |

 یا نور النور

 

                         عمه سادات سلام علیک           روح عبادات سلام علیک

السلام علیک یا فاطمه ی معصومه

 

یا فاطمه ی معصومه (س)

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت9توسط كنيز فاطمه(س) | |

یا الله

 

می خواهم خودم باشم،

همسرم باشد،

و از همه بالاتر خدای من باشد،

و همه چیز برای خدایم باشد....

 

نمی دونم کجا خوندم برادرم، آقا مقداد!

 

"چیزی پشت این واژه ها نیست

بیهوده سرک می کشی

نه اندیشه ای هست نه حرفی

تنها بارش مکرر حروفیست که نمی شناسمشان"

رهایم کنید ..... من دیگر من دیروز و امروز نخواهم بود.... میخ وام این بار شک کنم تا به یقین برسم...

.............و فقط همه چیز برای خدایم مهم باشد...

"تهی تر از این نبوده ام که کنون

تلنگری بزنی فرو می ریزم ، بی گلایه…"

 

"خیال تو چابک تر از ذهن من است

همین است که وا می مانم از اندیشه ات"

 

"حالا که حرف های کوچک دلگیرم تمام…

حالا که دارم به رفتن می اندیشم،

دست از سر اندیشه ام بردار

می خواهم رها باشم"

از من نرنجید

من می خوام خودم باشم.....


 

 

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت8توسط كنيز فاطمه(س) | |

خدای مهربان من!

این ماه هم دارد به آخر می رسد .... آیا هنوز  وقت بر آوردن خواسته ام نرسیده!؟

پروردگار من!

خوب می دانی که به ستارالعیوبیت در نزدت، بیشتر نیاز دارم تا به دنیایم...

آبرویم را نزد خودت حفظ کن.... درست مانند آن موقع ....

وای بر من....

الهی!

آبرویم مریز در پیشگاهت که این برایم عذاب آورتر از ریختن آبرویم نزد بنده ات است!

جز تو که را بخوانم که ستارالعیوب باشد؟

...

مهربان اله من!

تو از تمام حوائجم آگاهی

تو از تمام اندک اعمالم نیز آگاهی

آیا با این همه، سزوار مهربانی و کرمت نیستم؟

خدای من!

خواسته ام را بر آور به بهترین نحو که کم خواستن از تو، خود گناهی است در انکار قدرتت!

....

دستانم گشوده به سوی مهربانی و بخشندگی توست....

منتظرم نگذار

....

یا حق

 

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت12توسط كنيز فاطمه(س) | |

یا ستارالعیوب

 

خدای مهربان من! کی جزء تو آغازگری داشته ام و ندانستم؟

کی جزء دست های مهربان و قدرتمندت دست توانای دیگری بر مشکلاتم جسته ام؟

خودت خوب می دانی که اول از همه تو را می خوانم به هنگام نیاز ... به هنگام دردهایم....به هنگام فرو ریختن اشک هایم.... به هنگام نیافتن پاسخ بسیاری از سوال های همیشه بی جوابم!

خودت خوب می دانی که همیشه تو را صدا می زنم ، وقتی در اوج شادیم...

این بار به حکمت که نه.... بگذار به رحمتت ایمان داشته باشم که این بار هم از در رحمتت بر من وارد می شوی.... و روحم را جلا می دهی و دلم را آرامش و سکینه.

چقدر لذت بخش است .... و چه دلپذیر.... مزه اش را همیشه به یاد دارم.... سکون و آرامش را می گویم.... در هم هی آن لحظه هایی که عنایتم کردی....

خدای من!

مهربان من!

آنقدر دلم می خواهد که بر قله ی کوهی بایستم و با صدای بلند بگویم: دوستت دارم ستارالعیوب من.... که حد ندارد!

فریادت بزنم

صدایت کنم

به نام بخوانمت که مهربان اله من!

........سکوتم همه چیز را برایت خواهد گفت! راز دلم را افشا خواهد کرد! نیازم را.... جزء تو کسی قادر به این نخواهد بود که نیازم بر آورد به مهر! می خواهم ایمان بیاورم که شکوفایم خواهی کرد و سر بلند از نیاز....

بگذار من و تو باشیم در آن لحظه ی موعود...

چقدر دلم پر می کشد برای اندکی و فقط اندکی با تو تنها بودن... و برای این لحظه چه لحظاتی بهتر ازساعات خوش عاشقی است به هنگام نیمه شب!؟

چقدر دلم تنگ است برای آن لحظه ها....

چقدر دلتنگم خدای من

چقدر دل تنگ ضریح طلایی آقایم...

چقدر دلتنگ گفتنم

چقدر دلتنگ بر آورده شدن نیازم هستم و به شکوفه نشستن ایمان و عشقم....

....

پ.ن: ممنونم بابت پیام هاتون

 

 

یا ستارالعیوب که همان اول و اخری

+نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت12توسط كنيز فاطمه(س) | |

الهی!

یا ذالجلال والاکرام!یا النعّماء والجود! یا ذالمنّ والطّول! حرّم شیبتی علی النّار...

 

درست مثل اینکه دستی بیاد روی گلوت و محکم فشارش بده....شما هم، توان پس زدن اون دست رو نداشه باشی....

مثل وقتایی می مونه که یأس تا اعماق قلبت نفوذ کنه و نتونی حتی جلوی بغضت رو بگیری ....

یا شاید هم شبیه کسی می شی که دلش می خواد فقط فرار کنه تا نخواد درک کنه و باور کنه....

اصلا کسی چه می دونه وقتی دلت داره پر می زنه از شادی به بار نشستن شکوفه ی عشق در دلت..... اون وقت همون شادی در آن واحد با یه سیل قرمز! تبدیل بشه به یأس و اشک.. اشک هایی که تمومی نداره.... دلت می خواد خودت رو ناامید نشون ندی.... ولی مگه می شه؟

تازه اون موقع است که ورد زبونت می شه : آخه چرا من؟ الهی! دلم رو نشکن...

خودت که می دونی بنده ی بی طاقتیم! خودت می دونی که من جنبه ی این امتحانای بزرگ رو ندارم و ممکنه روفوزه بشم و آبروم نزد خودت بریزه!

خدای من!

من نه ابراهیمم! نه هاجر!

هیچ نیستم

سبویم نشکن....

اصلا یه جور دیگه باید گفت!

خدای من!

خودت به خودت وابسته ام کردی!

خودت گفتی از خودت بگذر تا به من برسی!

خودت به باورم رسوندی که جز دست قدرت تو رو در هیچ کاری نبینم! تا بهم بفهمونی که اگه تو نخوای نمی شه!!!

خودت داری من رو به خودت می خونی... اینجوری می خوای جز تو نخوام!

اینایی که توی دلمه.... اینایی که قلبم رو ریش کرده و داره زجرم می ده.... همه اش برا اینه که من بسوی تو فراخوانده بشم... منی که داشتم دور می شدم....

خودت من رو دست خالی رو داری می خونی... دل بستم و زدی توی گوشم....

خدای من!

نمی پذیری!؟ چه کنم؟

آه ای خدا!

به خدا قسم، خدا قبول نمی کنه طاعتت رو اگه ببینه اصرار به کار گناه داری.....این رو امام صادق(ع) می فرماید.....

حالا خدای من! توان کدامین گناهم رو می دم!؟ و شاید گناهی بالاتر از یأس در درگاهت نباشه....

این گناه و و سوسه رو از من دور کن....

....

خودت شاهد باش.... رها می کنم ناامیدی از درگاهت رو.... در دلم اطمینانی قراره ده که رها شوم از یأس.... که تو می توانی ! اگر قادری .... که لا شک هستی.... رهایم کن از یاأس و ناامیدی.... شکوفه ی عشق در دلم بارور کن...

شک را از دلم بزدای.... رهایم کن

رها از هر چه ناامیدی به درگاهت است...به یقینم برسان که قادر مطلقی...

خدای مهربان من!

شک در دعا رو از من دور گردان....

خدای من!

یقینا پاسخگویی...

اگر پاسخ نمی دادی که به مرحله ی دعایم نمی رساندی.... غیر این است؟

امشب... همین امشب دلم را شاد کن

خدایا! در این ماهت به پیامبر و آلش ،به مهدی(عج) فاطمه هر چه دادی به من هم بده....

از این بیشتر امیدوار باشم!؟ از این بیشتر بخواهم که کم نباشد از تو خواستن!؟

وای خدای من!

ببین به چه خواسته ای رسیدم بدون ترس! بدون شک به دادنت! بدون یأس به اینکه آیا دستم را می گیری یا نه!؟

امیدم به خودت را هزار برابر کن... مرا از خودم ناامید کردی.... پس جزء کرم تو چیزی ندارم...

آرامشی در دلم قرار ده...

 

.          ن: فرهنگ سانسور چه من بخوام چه نخوام ریشه دوونده در خونمون!!! شرمنده ام اگر پیام های پست قبلی رو از هر گروه که بودین پاک نمودم، من اینجا برای خودم می نویسم، نه به نفع کسی و نه به نفع حزب و گروهی، اینجا مکان آرامش من است با اندیشه هایم و دوستانم ....پس اجازه بدین اندکی برای خود باشم.... در پست قبلی تنها نظر خود را نو شتم. دلم نمی خواهد متهم شوم به سیاه یا سپید بودن.... مرا به حال خود رها کنید دوستان.... من با هیچ کلامی دیگری توجیه نخواهم شد....

.          هر که هم خواست سرم فریاد بزند آزاد است، ولی نه به قیمت مهتم کردن دیگری.... بگذارید در این دنیای مجازی حداقل اندیشه هایم را خفه نکنم!

.          دوستانی که در این مدت به من لطف داشتند و نظراتشون رو بیان کردن، ازشون خواهش می کنم اندکی و فقط اندکی تفکر کنند.... نه به آنچه می گویند! به آنچه که من نوشته ام.... چطور به خود حق قضاوت می دهیم!؟ شما به من بگویید اگر در گروه شما جای نگیرم حتما و حتما در گروه مخالف شمایم؟؟؟

.          شما را به خدا بگذارید با اندیشه هایم زندگی کنم، اگر کسی هم میل به هم کلامی با من حقیر را نداشت، آزاد است.... شما نمی توانید ایمانم را بگیرید ونه هرگز می توانید مرا متهم به رد و نقض تمام اصولی که به آنها معتقد و پایبندم متهم کنید. من خودم هستم، معتقد به اصل عدالت، معتقد به اصل ولایت فقیه، معتقد به آزاد اندیشی، معتقد به همه ی آرمان های انسانی، نه آنچه مطلق شما می گویید! من خودم هستم.... من با اتهام شما به جهنم نمی روم!خدای من آگاه به همه چیز است و من مطمئنم خودم باشم بهتر است از حزب باد بودن.... بهتر از این است که اگر نقد کنم متهم شوم به ضد اندیشه های شما! بهتر از این است که ترس بر من غلبه کند ....

.          مرا رها کنید در اندیشه هایم، مرا نه با سخنان شما که فقط با کلام حق نمی توان تغییر داد... من خودم هستم. بگذارید همچنان با لبخندی تلخ رو به شما بایستم و سلام کنم.... شاید روزی رسد که من نباشم....

 

 

یا زهرای مرضیه(س)

 

+نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت12توسط كنيز فاطمه(س) | |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین

 

یادش بخیر.... نگاه سبز قاب گرفته روی دیوار خونه مون رو می گم....

هر وقت بهش نگاه می کردم احساس می کردم داره بهم لبخند می زنه!

اما حالا ، نه روم می شه بگم دارن چی سر مملکتی که خونت رو بهشون دادی می آرن! نه می تونم بهش نگاه کنم...

خدای من!

خودت خوب می دونی که نه اهل هوچی گری ام! نه اهل دعوا.... مثل صدها روز عمرم دندان بر جگر گذاشته و می گویم: انّا لله و انّا الیه راجعون...

این یعنی کمال بی اعتمادی

این یعنی من بودم ولی دیده نشدم!

این یعنی عده ای آمدند و شدیم حضور حداکثری! تا آینده چه پیش آید!!!! آیا حضور حداکثری دیگری رخ خواهد داد!؟

این یعنی نه حق با شماست که حق با ماست!!!

این یعنی در این جامعه ای که من هستم نقد یعنی خراب کردن دیگری و به دار آویختن آهنگری در بلخ به جای رقیب!!!!

خدای من!

تنها به تو پناه می برم و دیگر هیچ...

نه به شکستن شیشه های مردم و اموال مردم! دست زده ایم و نه از فاسقین و بی دینان بوده ایم که اعتراض به حق خود کنیم!!!! بلکه فقط دلمان شکسته شد! و ماندیم در بهت و حیرت که چه بر سرمان آمد؟ چه شد که ما شدیم این ؟

نه اینکه من انتظار داشته باشم انتخاب من برگزیده شود که این عین خودخواهی است. عزیز من!

من هیچ!

انتخاب من هیچ!

من در حیرتم که آیا سرداری که همین شهدا رو رهبری می کرده این همه ارادتمند در کشور داشته و ما فکر می کردیم هنوز اصولگراییم؟ اصلح که بود؟ حفظ قدرت بود؟

شرمسارم از اینکه....

اتفاقا هنوز هم افتخار می کنم که با اصلح ترین بودم....از انتخاب هم بگذریم، در این میان ارادتم به سردار میدان های رزم و هم نشین نگاه سبز های بسیار قاب گرفته شده در هزارن خانه، صد چندان شد... با آن همه متانت ، با آن همه تواضع، با آن همه صبوری... چقدر دلم می خواست ثابت کند که هنوز هم انقلابی واقعی وجود خارجی دارد!... یاد امام و سردارانش بخیر.

اما چه سود!

انّا لله وانّا الیه راجعون

چه کنم با این همه سوال؟

چه شد که بیکباره همان هایی که خود حضور حداکثری آفریدند نامیده شدند: اراذل و اوباش؟

چه شد که در این میان عده ای به انحراف رفتند؟ و سوء استفاده شد از عواطف مردم؟

چه شد که باز هم دروغ آنقدر بزرگ شنیدیم که از بزرگ بودنش به ماهیتش پی نبردیم؟

به کجا می رویم آخر؟

چرا هر جا کم می آوریم دیگری را متهم می کنیم به لا مذهبی و منافق و یا زبانم لال، ضد ولایت فقیه!؟

چرا برای همه چیز و برای همه کثافت کاری هامون پشت دین قایم می شیم؟

چرا دین من شده یه ملعبه برای پس زدن همین مردمی که در جامعه زندگی می کنن؟

به راستی که ما هنوز عرضه و لیاقت داشتن حکومت اسلامی را نداریم! چه رسد به جمهوری که همه ی اقوام ها با دین های متفاوت و اندیشه های متفاوت باید باهم در تعامل باشن... به قول خودتان: تسامح تا به کی؟

 چطور رومون می شه هر صبح جمعه ندبه سر می دیم؟

کدامیک از این عوامل در آینده جزء عوامل دین گریزی جوانان ما خواهد بود؟

ای وای بر ما....

به قول بنده خدایی( اگر متهم نشوم به طرفداری از این بنده خدا !!!!):" صندلی اگه ارج و قرب داشت که انسان سرش را می ذاشت روی صندلی.همین که (معذرت می خوام) ما تحت شون رو می ذارن روی صندلی ، پیداست اعتباری نداره! اصلا انسان اول باید بشه ما تحت، یعنی تحت امر. دست بر سینه نزد امیر، تا اون وقت ، بهش صندلی تعارف کن. هر وقت هم نخواستن یا نپسندیدن، صندلی را بر می دارن یا از زیرش می کشن!"

بگذریم

بگذریم که معلوم نیست با این راهی که در پیش گرفتیم تا کجا برسیم!

به قول ناشناس عزیز ( از اهالی حرف دل شهید آوینی): اگه ما تو زمان امام علی(ع) بودیم به راستی با امام بودیم یا پشت می کردیم و شمشیر می کشیدیم!؟ و بعدش به خود می بالیدیم که فتنه را از سر راه اسلام بر داشتیم!!!!!!!؟خدایا به تو پناه می برم از عوام فریبی!

سبحان الله

شناخت حق از باطل، شده عین تشخیص مورچه ی سیاه روی تخته سنگ سیاه!

باشد که نه از آشوبگرانیم و نه از اقناع شدگان!

خدا بر همه چیز ناظر است...

خدا رحم کند بر ما که هر لحظه در معرض اتهامیم!!! چه من که می نویسم، چه آنها که در نهان خانه ی دلشان به سوگ نشستند! نه از بر مسند ننشستن منتخب خویش، که از این همه اختلاف آراء میان رقبا!!!!!

و نمی دانم چرا آنهایی که مانند من چادر به سر دارند ، نا خواسته و ندانسته، در اذهان عمومی شده اند طرفدار رئیس جمهور 24 میلیونی!!! و باز هم نمی دانم آیا با این نوشته ها در اذهان عده ای به گروه آشوبگران نسبت داده خواهم شد!؟

وای بر ما...

استغفرالله ربّی و اتوب الیه از این همه ریا و تزویر...

 

تنها می شود گفت:

و ما لنا الا نتوکّل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و علی الله فلیتو کل المتوکلون...

 

یا زهرای مرضیه(س)

+نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت20توسط كنيز فاطمه(س) | |

خدای من!

چه بگویم که متهم نشوم به لاقیدی و لامذهبی!؟

مگر نه اینکه سرنوشت هر ملت راخود آن ملت تعیین می کنند!؟

پس چرا عالم و فیلسوفی که من اینگونه به او ارادت دارم ازاین ...؟

لااله الا الله

چه شد آن همه عشق من ؟

که می گفتم شاید بار دیگر بشود طعم خلوص را چشید!؟

چرا این دوستی  و حبّ به سردی گرایید؟ چرا آنچه انتظار داشتم نشد و مرا حتی در جمع خانوادگی متهم کردند که به حمایت از او ؟ وای خدای من..

کاش اندکی ،وفقط سر سوزنی از سوزش قلبم و تیری که از دروغ بر قلبم نشست کسی خبر! داشت !

سبحان الله

پناه می برم به خدای راستگویان....

پناه می برم به خدای تبارک و تعالی از وسوسه ی انسان های احمق وجاهل!

!!! چرچیل راست گفت: سخت تر ین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است

آگاهی خدای من بر احوالم!

امروز که در خیابان قدم بر می داشتم از نگاه بعضی ها هراس داشتم! من با پوششی که در عرف پسندیده است و در شرع برتر، گام بر می دارم، این پوشش در نظر خیلی ها عقاید سیاسی ! مرا هم بر ملا می کند!!

من در عجبم

در شگفتم که چرا به راستی چنین نیست در قلبم؟

این چه انتظاری است که عده ای از من دارند؟

چرا چادرم نشان می دهد که من حتما! باید از شخص خاصی حمایت کنم؟

خدای من!

اگر کسی هم نداند تو بهتر می دانی...

من از دروغ نفرت دارم

از کذب نفرت دارم

از توهم نفرت دارم

از اینکه .... مرا به توهم متهم کنند بیزارم

از اینکه شب بخوابم و از قیمت اقلام مصرف اولیه برای فردایم!در اضطراب باشم نفرت دارم

از هر چه ریاست ریاکارانه و متقلبانه و دروغگوست نفرت دارم

خدای من!

آگاهی بر اعمالم....

این برای من همه چیز است

مهربان اله من

تو از آتش درونم آگاهی

چه بگویم که فردا در کنج قفس گرفتارم نکنند؟

چه بگویم که به کسی بر نخورد ؟

چه بگویم که فردا دستم را نگیرند و از خانه ام آواره ام نکنند؟

چه بگویم که اگر نگویم جفا کرده ام در حق امام عزیزمان؟

چه بگویم که از انحطاط بیشتر می ترسم تا از خویش!

خدای من!

چه بگویم که فردا آتش گفتن و راست گفتن،دامن خویش و آشنا و حتی فرزندی که هنوز نیامده را نگیرد؟

لااله الا الله از این همه دروغ که جامعه را گرفته...

آنقدر دروغ گفتند و گفتند که حتی اگر راست هم بگویند نمی شود تشخیص داد!!!!

پناه می برم به خدای مهربان

پناه می برم به تو از شر همه ی انسان های قدرت طلب که برای در رأس قرار گرفتند حتی از ریختن آبروی خویش و دیگران ابایی ندارند..

سبحان الله

....

 

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت1توسط كنيز فاطمه(س) | |

یا رب البحر المسجور

یا رب الملائکة المقربین

اللهم انّی اسئلک.... بوجهک الکریم.... و بنور وجهک المنیر....

آه ای خدای من!

یا حیّ و یا قیّوم

....

خدای من!

به همه ی آنچه که می خوانندت بندگانت

به همه ی اسماء مبارکی که شایسته ی به آن خوانده شدنی

به همه ی آنچه که از دست قدرت تو بر می آید

.... این بار هم به بنده ی حقیر دور افتاده ات نظری بنما...

خدای من!

شعفی درونم در حال شکل گرفتنه.... عظیم.... بی پروا.... می تازد بر اعماق قلبم... می بینی ؟

مگذار این شادی و شعف رو به زوال رود!

مگذار این عشق به سردی گراید!

مگذاراین احساس لطیف به هیچ رسد!

میوه ی دلی برسان!

از آن میوه های زیبا که هر بنده ای که نظر کند چه به حسن سیرت و چه به حسن صورت سر به آسمان بر دارد و بگوید: فتبارک الله احسن الخالقین!

خدای من!

در این دنیای هیاهو که هر دم از این باغ بری می رسد!!! در این زمان که هر کس سازی در دست دارد و نوایی  از سیاست می زند! آن هم بسیار فجیع و ناشیانه!!!!

من اما! نیازی دارم....

نه از جنس سیاست که از جنس احساس و از جنس انسان!....

مگذار این احساس به پوچی رسد.... که آن زمان خود را خواهم باخت....

یا سبحان!

به حرمت همان سبحان الله گفتن های شام و سحر عزیزترینم قسم...

این بار میوه ی عشق در اندرونم به بار بنشان!

....

....

پ.ن: از همه ی دوستان که به یاد من بودند بی نهایت سپاسگزارم.

نبودنم را دلیل بر نگفتن ها و یا نخواستن بر نوشتن مگذارید.... به خاطر دوری ام از محیط  نت اینگونه سکوتا کره ام، که در حقیقت طوفانی از نوشتن ها در دل داشته ام و نشد که نشد....

بر من ببخشید.

باز هم بی نهایت ممنونم

...

اللهم غیّر سوء حالنا بحسن حالک

 

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت11توسط كنيز فاطمه(س) | |