تبليغاتX
 تا کی به تمنای وصال تو یگانه

تا کی به تمنای وصال تو یگانه

يه خيمه براي ديوونه هاي خدا

ياخالق

سلام خداي من!

چقدر دلم براي با تو گفتن ها تنگ شده بود

خدا خير بده اون كسي رو كه يادم انداخت.... ديشب وامشب رو بايد با تو به صبح بگذرونم.

خدايا!

از كجاش بگم!؟

يا كاشف الكرب

داريم دعاهاي آخر اين ماه عزيز رو مي خونيم

يارحيم

اللهم اني اسئلك الامان

خدايا امانم ده...

داريم وارد بيست و هفتمين روز ميهمونيت مي رسيم.

يعني بيست و شش روزه  اومديم  مهموني و ... هيچي!؟

واي خداي من

انت المعطي و انا السائل و هل يرحم السائل الا المعطي!؟

تو خالقي و من مخلوق

تو عزيزي و من ذليل

تو عظميي و من حقير

خداي من! كي به يه مخلوق و ذليل و حقير رحم مي كنه جز تو!؟

خدايا!

من از تو امان مي خوام براي روزي كه نه مرد همسرش رو مي شناسه نه فرزند و پدر ومادرش رو! روي كه هر كسي به وضعي در مي ياد....

يا جواد

كي به يه آدم يه لاقباي و سراپا تقصير رو مي ده جز تو!؟

اله من!

نازنين خداي من!

پدر ومادرم به فدات

مولاي من!

از چي بگم!؟

از لحظه اي كه نكير مي ياد سراغم و من گريه ام مي گيره!؟

يا از لحظه اي كه هيچ كس رو ندارم كه بهش تكيه كنم و زبونم لال مي شه وقتي مي خوام برهنه سر از قبر بيرون بيارم و تو رو فرياد بزنم!؟

خدايا!

تو كارنامه ام رو نوشتي

اومدم تا دير نشده يه اصلاحيه اي ، تبصره اي ، بندي ، چيزي به آخر اين برنامه ي امسالم پيوست كني كه نكنه از ظالمين به نفس خود و خلق بشم؟ نكنه از دور شدگان درگاهت بشم!؟ نكنه لحظه اي غافل از تو بشم و راه رو گم كنم!؟

خدايا!

من از تنهايي مي ترسم!

خدايا!

من از اين دنياي هر لحظه به يك رنگ و هزار چهره مي ترسم!؟

خدايا!

من براي آدم هاي رنگارنگ نگرانم و وحشت دارم!

اله من!

درهاي خوشنوديت رو بهمون نشون مي دي!؟

خدايا!

مگه همه ي درهاي رحمتت رو باز نكردي و در هاي جهنم و عذابت رو نبستي!؟

پس تا دير نشده ، اگه تا حالا نبخشيديمون، ببخش و خلاصمون كن . رهامن كن از آتش دوريت! كه از آتش جهنم مادي گونه ي خيال ما آدميان دردناك تر و وزنده تر است.

خدايا!

برا كدوم گناهام اشك بريزم ؟

برا كدوم كرده ها و نكرده هام اشك بريزم ؟

خداي من!

نكنه از ضاليت درگاهت بشم!؟

خدايا!

نكنه ديگه امام رضا رو ...

آه خدايا!

من يه بنده ي ضعيفم و تو قادر

من يه بنده ي حقيرم و تو بزرگ

من يه بنده ي عاصيم و تو هادي

كيه حز تو كه به يه بنده ي عاصي و حقير و ضعيف رحم كنه!؟

الهي!

بگذر از گناهانمون تا دير نشده

يه پيوست بنويس پاي اين نامه هامون اگه توش پر دام ترديدو گمراهي و گناهه.

خدايا!

نكنه تو اين سال جديد يكي رو رفقيمون كني كه ما رو از راه حقي كه به درستي شناختيم جدا كنه!؟

نكنه تو اين سال جديد شيطون رو به ما غالب كني!؟

آه نه خداي من!

من كه طاقت ندارم

من كه ضعيفم

من كه هيچي ندارم

خدايا!

مي خوام تنهايي هام رو بفروشم!

مي خري!؟

خدايا!

مي خوام در از اين تنهاييم يه چيزي بگذاري كف دستم كه ببر بدمش... دست خودت! يه چند تا دونه معرفت مي خوام!

بهم مي دي!؟

...

خدايا!

نكنه اين اشك ها و نيمه شب ها رو ازمون بگيري!؟

خدايا!

اونوقت ديگه كجا پناه ببرم از خودم!؟

...

لااله الا الله

اسئلك الامان... انت لااله الا الله

يازهرا(س)

 

 

+نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت0توسط كنيز فاطمه(س) | |

یا کریم

دوستان یه مشکلی برای قالب خیمه یش اومده بود...

از همه برای این دو روز عذر می خوام

دعا یادتون نره

یازهرا(س)

+نوشته شده در چهارشنبه 26 مهر1385ساعت13توسط كنيز فاطمه(س) | |

 

 

بسم رب الكعبه

مولاي من!

تا نام مباركت بر لب مي آورم

بغض راه گلويم را سد كرده ، اشك در چشم هايم حلقه مي زند و قلبم گر مي گيرد از اين همه ناداني!

مولا!

گاه با خود مي گويم: اگر تو مولود كعبه نبودي، اگر دست پرورده ي رسو ل خدا نبودي و دستان خيبر شكنت نبود، و همسر زهرا (س) نبودي، كه سران اين قوم جور با تو دشمني نمي كردند! و چنين به نفاق ميان مسلمانان نمي پرداختند كه نهروان و جمل راه بيندازند!

عداوت اينها تنها با تو نيست، برمي گردد به بدر و احد ، به قول سيد مهدي، كينه ي اينها خندقي است آقا، كينه ي خيبري است و كينه ي عدالت!

مولاي من!

چرا چند روز است دلم مي خواد از جمل بگويم!؟

جمل مگر همين ديروز نبود!؟ طلحه و زبير از سر كينه با عدالت تو، عايشه را سوار بر شتر، علم كردند و به جنگ با ولايت كشاندند!

عايشه در اول وقتي فهميد كه نام شتر، عسگر است، ترديد كرد، به ياد كلام پبامير افتاد كه:" مبادا بر شتري عسگر نام سوار شوي و به جنگ رو ي. "

اما امان از فتنه ها و نفس هاي آلوده.

همان ياران شفيق ديروز رسول خدا، لباس و زينت شتر عوض كرده و عايشه را بر آن نشاندند. عايشه، دعواي جنگ با شما را كرد. بهانه چه بود!؟

آه يادم افتاد

همان پيراهن خونين عثمان!

خودشون هم بهتر از همه مي دونستند كه اين بهانه تا كجا خنده دار است !

مولاي من!

مروان حكم( همان گردن شكسته) سعيد عاص رو به همراهي در جنگ با شما دعوت كرد. سعيد پرسيد:" همراهان تو كيانند!؟"

مروان گفت: " طلحه و زبير عوام !!! و عايشه و سعد و عبدالرحمن و محمد بن طلحه و عبدالرحمن اسيد و عبدالله حكيم و.... "

همه ي اينها رو مي شناختي، نه!؟

چه بازي مضحكي  است!

سعيد عاص گفت: " چه بازي غريبي است! اينها كه همه خود، دستشان به خون عثمان آلوده است!"

آه مولا!

روزگار گردون چه مصيبت ها كه با خود همراه ندارد!

مروان سكوت مي كنه و از سعيد مي گذره!

مولاي من!

باز هم مرام زن ها!

ام سلمه با توجه به فرمايش پيامبر اعلام مي كند: " بدانيد هر كه به جنگ با علي رود، كافر است و عصيانگر بر دين خدا."

اما فرياد ام سلمه كجا و اين همه هجوم ناداني كجا!؟

فرياد ام سلمه ميان ازدحام جمعيت گم مي شود.

خداي من!

اين چه بازي است!؟

با بهترين بندگانت چنين به معامله مي نشيني!؟

خوب مي دانم كه آنها تاب آورند ولي من مدعي شيعه تاب درد آنها ندارم!

مولاي من!

جانم به فدايت

چه مي كنند اين كوفيان با شما!؟

چه مي كند اين هواي نفس با مردم!؟

نامه ي مالك اشتر را يادت هست! نامه نوشت به عايشه كه از خدا بترس و حريم پيامبر رو نگه دار.

عايشه جواب داد: " تو هم لابد شريك قتل عثماني كه با من مخالفت مي كني!؟"

عجبا از اين همه كوتاهي انديشه!

مولاي من!

ناخواسته پا به عرصه ي جنگ مي گذاري و به ذي قار مي روي.

و عايشه وقتي اين رو مي شنوه نامه اي به حفصه ( يكي ديگر از زنان پيامبر (فكر مي كنم خواهر عمر باشد)) كه " علي به ذي قار فرود آمده است ، نه راه پس دارد و نه راه پيش."

آه خداي من

چه كساني با رسول خدا هم كلام بوده اند!

حفصه با دريافت اين پيام، مطربان رو جمع مي كنه و دستور مي ده كه اين مضمون رو به شعر در بياورند و با دف و تنبك بنوازند و بخوانند تا شما رو خفيف كنند و استهزاء .

اما مر علي و عدالت به استهزاء كشيدني است!؟

مگر مرد معرفت و قران ناطق خوار وخفيف مي شود!؟

آنوقت اباذرها به بيابادن منتقل مي شوند!

زبانم لال باد مولا

امروز ، در اين شب چه به گفتن جمل است!؟

آه مولاي من!

چه كشيد زينب وقتي  طرب و نواختن اين مغنيّان رو ديد !

مولاي من!

راست مي فرمود پيامبر كه كينه ي اين آدميان موروثي است!

...

مولا!

 اين آتش از زمان پيامبر بود، همان زمان كه تو را وصي خود ناميد و در غدير دستان تو را گرفت و ولي مردم معرفي كرد!

آه مولا !

اين آدميان پست و سست عنصر اگر اراده داشتند كه همان زمان پيامبر رو از ميان بر مي داشتند، اما جرأت نكردند، تا اينكه بعد رفتنش سر از سقيفه در آوردند! بيست و پنج سال خورشيد وجودت رو به بند كشيدند و در شهر كوران، پادشاهي كردند و بعد بر شتر نشستند و بعد، سر از نهروان در آوردند! به لباس ابوموسي اشعري در آمدند و دست آخر.... شمشير به دست ابن ملجم دادند...

و اين شد كه فرمودي: فزت و رب العبه

مولاي من!

شما رستگار شديد و اين مردمان كوفه تا آخر عمر سياه دل و نفرين پشت سرشان.

شكا رستگار شديد و عده اي يتيم

...

و كدام آخر!؟

....

مولا

كدام آخر!؟

كينه ي اين آدميان تا امروز هم ادامه دارد

...

اين نوشته هاي دلتنگي من، لابه لايش، گاه سخنان استاد مهدي شجاعي آمده است ! ان شاء الله راضي باشند.

آجرك الله بقية الله

يازهرا(س)

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 مهر1385ساعت14توسط كنيز فاطمه(س) | |

                    

مولای من!

درغم یتیم شدن مردم دنیا بگریم، یا از دست آسودگی شما از دست این مردمان بخندم!؟

آقای من!

....

        

                     شهادت امام علی در محراب کوفه...    

 

از شب وصال بگویم از شب هجران مریدانت!؟

آه از این همه نادانی....

یازهرا(س)

        

+نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر1385ساعت14توسط كنيز فاطمه(س) | |

                           

                          ميلاد امام كريم 

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت14توسط كنيز فاطمه(س) |

به نام خداي رمضان

سلام خدا بر مولود رمضان

...

مولاي من!

امروز تكرار همان روز از سال است كه تو پا به دنيا نهادي!

سال سوم هجرت بود كه تو آمدي، نفر چهارم پنج تن!

اوين ثمره ي وصال حضرت عشق با ساقي كوثر!

بانوي من!

چه شهدي از اين شيرين تر كه بعد از آن همه آزار مردم مكه و رنج محاصره در شعب و رفتن مادر، تاب هجرت آوردي و اينك، بعد وصال با بزرگترين مرد عالم، صاحب اولين ميوه ي ايمان و عشق شديد! آن هم حسن(ع)...

مولاي من! يا حسن(ع)، پيامبر تو را چون جان شيرين، در آغوش فشرد ، بر گوشه ي لب هاي خندانت بوسه زد ... و چشم انتظار نام آسماني ات ماند..

حسن...

در اين شب عزيز، در نيمه ي ماه رمضان، ماه بدر، جمال تو را مژده مي دهد بر اهل دل.

مدينه را نگو، غرق در سرور است...

مولاي من!

بدر تمام ماه خدا!

ابرهاي بارش آسمان پاييزي نزد اين همه سخاوت و كرمت، جود و سخايت، گمشده اي غريب مي ماند!

تو بر شانه هاي رسول رحمت بازي كردي و و رسول خدا از اين كار بر خود مباهات مي كرد!

مولاي من!

امام بخشش و مهرباني، كريم اهل بيت،  كاش اوضاع به همين منوال بگذرد....

در اين جشن و سرور چه جاي گفتن از جمل است يا سپاهيان شما!؟

چه جاي گفتن از كربلاست....

اما نه، مگر مي شود چنين گذشت!

تو بزرگ مي شوي، اما بيشتر از قد و سنت بزرگتر مي شوي...

مولاي من!

نمي دانم چرا اين ماجراي جمل از يادم نمي رود!؟؟؟

نمي دانم چرا صلح تحميل شده بر تو را نمي توانم تاب بياورم و نگويم!؟

نمي دانم چرا اين كوفيان و اين همه كارشكني رو نمي تونم فراموش كنم!؟

...

مولاي من!

تو كه از بذل جان دريغ نداشتي!... تو جانبازتر بودي امولاي من!

چيزي كه هست، تو جان خود را در جنگي خاموش و آرام فدا كردي و چون وقت شكستن سكوت شد، واقعه ي كربلا رخ داد، شهادتي كه قبل از آنكه حسيني باشد، حسني بود!

مولاي من!

الان است كه بگويند، عبدالفاطمه: روز جشن و ميلاد و چه به گفتن اين ها!؟

اما شما بگو، مگر مي شود درد را به يكباره از قلب زدود!؟

چقدر دلم مي خواهد از جمل بگويم!

آقاي من!

كسي چه مي داند در هفت سالگي ات چه در انتظار مدينه است و اهل بيت.... كسي چه مي داند اين قوم ضالين، چه خواهند كرد با پدرت!

مولاي من!

ادامه دهندي راه محمد(ع) و كرانه ي علم علي(ع)، امروز آمدي و شدي امام ما و ما شديم مريد و دلداده ات...

در ابتداي فصل پاييز ، بهار آوردي در رمضان و ما بر رهبري تو بر خود مي باليم و بر نامت كه زينت تمام نام هاست، بر خود افتخار مي كنيم...

بانوي من!

هديه ي زيباي خداوند رو در نيمه ي رمضان بر شما تبريك عرض مي كنم...

كاش مي شد اندكي از سرورتان بر دلم جاري مي شد!

بانوي من!

در فصل غيبت آخرين باقيمانده ي امام عدالت هستيم، كي مي شود كه بيايد!؟

آه بانو!

مگر مي شود از آمدن ميوه ي دل شما شاد بود و از آخرين فرزندت سخن نگفت!؟

اصلاً مگر مي شود جشن تولد باشد و او نيايد!؟

بانو!

امشب مهماني بزرگي در منزلتان با حضور آسمانيان بر پاست ، نه!؟

كاش مي شد....

بانو!

...

يا امام عصر(عج)                          مباركه

مبارك است...

يازهرا(س)

 

+نوشته شده در یکشنبه 16 مهر1385ساعت14توسط كنيز فاطمه(س) | |

يا محبوب

سلام

خدايا!

تو اين ماه عزيز داري با من چي كار مي كني!؟

مي خواي بهم ثابت كني بيشتر از اونچه كه تو تصور ما مي گنجه مشتاق بند ه هاتي!؟

خدايا!

تو اين ماه عزيز

تو اين مهموني بزرگ

نكنه من ظرف وجودي اونقدر كم باشه كه حتي يه ارزن معرفت هم توش جا نشه!؟

وقتي با اين آيه هاي زيبات داري خودت دعوتم مي كني كه ازت بخوام اون چي كه سال ها تو دلمه، من چي بگم!؟

...

دوستان

تو اين ماه عزيز، يه  هديه دريافت كردم....

اگه خواستين شما هم اين هديه رو بشنويد  اينجا رو كليك كنيد.

مي گن هر چيزي بايد به دست اهلش بيفته

من شما ها رو اهلش دونستم

ديوونه ها بيشتر از هر كسي ارزش اين هديه رو مي دونن!

اين هديه هم براي شما!

فقط كافيه كليك راست كنيد رو اين هديه ها ! بعد save target as  رو بزنيد تاsave  اش كنيد.

...

اين روزا مباركتون باشه

يازهرا(س)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385ساعت11توسط كنيز فاطمه(س) | |

 

يا مقلب القلوب

خدايا!

ديگر چيزي براي گفتن نيست

جز اينكه...

الهي!

خلّصنا من النار يا ربّ...

الهي آمين

يازهرا(س)

+نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت15توسط كنيز فاطمه(س) | |

به نام خدا

سلام

خدايا!

امروز هم از ظهر گذشت و خبري نيامد.

خدايا!

داره پنجمين روز ماه مهموني دادنت هم به عصر نزديك مي شه.

چه ديشب عجيبي بود!

چه غوغايي بود... بعضي ها شب زنده داري مي كردن! بعضي هام مثل من تو خواب بودن مثل هميشه!

خدايا!

برا با تو به نجوا نشستن، يه دل مي خواد كه از عالم وآدم بريده باشه، يه دل مي خواد كه فقط تو حاكمش باشي. اما من دلم هنوز اسيره، اسير ...

پاهام رو زمين كشيده مي شن و دلم مونده ميون زمين و آسمون.

دلم مي خواد پيوندش بدم با آسمونت، ولي قدم كوتاهه و دستام ناتوان!

خدايا!

چه رويايي داشتم! دلم رو به چي خوش كردم! به خودم مي گم، اگه خودت نتوني، يه نگاه هست كه سيرابت مي كنه از اين همه عطش!

ولي خدايا! اينم ياد گرفته.... داره از من دريغش مي كنه!

خدايا!

تو كه رئوفي و معطي و رحيم

پس چرا اين نعمتت رو از من محروم مي كني!؟

مگه من غير تو كسي رو دارم كه برم در خونه اش و ازش بخوام رهام نكنه!؟

مگه جز تو كسي هست كه پشتبانم باشه!؟

اله من!

چه ديشبي بود...

اون از قلعه كه بلوكه اش كردن!

اينم از سقاخونه كه ديگه از بس رفتم و شمع روشن كردم، روم نمي شه برم بگم من باز اومدم!

يادش به خير

...

اين بنده خدا هم كه كار داره و بايد درس بخونه!

مي مونه اين دل و بوي سيب و خيمه  !

خدايا!

لحظه اي و آني ما رو به حال خودمون وا مگذار كه مي دونم از غير المغضوب عليهم والضالين ، خواهم بود.

الهي!

اهدنا الصراط المستقيم

اله من!

مي گن يه قلب پاك بايد توش يكي باشه كه بهش ايمان داشته باشي گرنه فاسد مي شه!

خداي من!

يه زموني دنبال تو مي گشتم كه خودم رو يافتم! حالا كه دارم دنبال خودم مي گردم جز تو كسي رو نمي بينم.

رهايم كن از قيد و بند اين همه تعلقات

رهايم كن

حتي ...

رهايم كن از دلبستگي به اين نگاه

رهايم كن

الهي آمين

يازهرا(س)

+نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت15توسط كنيز فاطمه(س) | |

 

يا لطيف

سلام خدا بر بندگان خاصش

سلام بر ميهمانان خدا

...

امروز بعد نماز عصر، تو مسجد دانشگاه وقتي دعاي اين ماه رو بعد هر نماز مي خونديم، يه جايي رسيديم كه عجيب .... دلتنگم كرد.

اللهم ردّ كل غريب...

به دوستم كه گفتم اين دعا تو رو ياد چي مي ندازه، برگشت بهم گفت: حاج آقا بازمانده....

حاج آقا بازمانده...

دقيقاً همون چيزي كه زهنم رو مشغول كرده بود.

حاج آقا بازمانده از غربت!

چقدر غريبيتان دلم رو شكست...

ياد فلشي افتادم كه قرار بود تو اولين افطار بگذارم!

ولي گفتم زودتر از اذان مي گذارم!

اينم از هديه ي حاج آقا بازمانده! بعضيا ياد بگيرن!!!

        

                             روزه هاتون قبول 

 

امام جماعت دانشگاه....

حاج آقا كفيل!...

چه روزايي بود دوران طرح...

ياد روزايي كه شيراز بوديم افتادم.

يازهرا(س)

+نوشته شده در دوشنبه 3 مهر1385ساعت15توسط كنيز فاطمه(س) | |

يا شاهد

سلام

با شما هستم ها!

سلام!

ببين دوست هم طرحي من! هم دانشكده اي من! همون يه جور ديگه دوست من!!!

تولد...تولد....تولدت مبارك

تولد...تولد....تولدت مبارك

بيا شمع ها رو فوت كن كه صد سال زنده باشي!!!

ديگه ريتمش با خودت! من اهل غير مجاز و اينا نيستم!

خداييش صد سال زياد نيست!؟

تازه شم ما كه شمع نداريم!

مي گم بيا برو يه شمع سقاخونه برات روشن كردم! اون شمع تا بياد بسوزه و كار تو راه بيفته خدا كريمه!

مي دوني كه اصلاً از اين سوسول بازي ها خوشم نمي ايد كه بيام و برم جشن تولد يكي يا براش جشن تولد بگيرم!!!

...

يادت هست جشن تولد .... جشن تولد كي بود براش جشن گرفته بوديم باكلوچه و چوب كبريت!!!؟؟؟

همون شبي كه يه مهمون داشتيم و كلي ميوه !!! ولي بنا به دلايلي نمي تونستيم كيك بگيريم .

 عوضش رو به حرم امام رضا نشسته بوديم و براش ...

يادم نمي ياد ، جشن تولد كي بود!!!؟؟؟

اين به خاطر اينكه همه چيز اين دنيا رو مثل خيلي هاي ديگه به سخره گرفتي و خيلي چيزاي مادي ارزشش رو برات از دست داده!

 

        دنيا وقتي برا آدم بي ارزش بشه، خدا رو نزديكتر حس مي كنه و دلش براش تنگ مي شهدنيا وقتي برا آدم بي ارزش بشه، خدا رو نزديكتر حس مي كنه و دلش براش تنگ مي شهدنيا وقتي برا آدم بي ارزش بشه، خدا رو نزديكتر حس مي كنه و دلش براش تنگ مي شه

 

اينم دوتا !! ( مي دوني كه چرا دوتا !) شاخه گل برا اينكه دلت نشكنه!

چون شمع برات پيدا نكردم كه روشن كنم...

گفته باشم از اين سوسول بازي ها خوشم نمي ياد... ديگه نياي بگي هديه ي من چي شد ها!؟

 

 

يه شاخه گل براي گل...

 

اينم يه شاخه ي ديگه...

 

 

اينم از تولد شما!

خوبه!؟

 

يازهرا(س) 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 مهر1385ساعت18توسط كنيز فاطمه(س) | |