|
خدايا! من امشب صبر مي خواهم و شب هاي دگر نيز... من امشب صبر مي خواهم دلم بند نگاه توست امشب... اله مهربانم ! من امشب صبر مي خواهم عطايم مي كني امشب!؟ عجب دلتنگ و باراني !... عجب مي ريز و مواساة اي به قربانگاهم نمي خواني!؟ همان "موساة " را گويم، عطايم مي كني!؟ بخوان امشب عجب مستانه مي بارد نرم نرمك ريز و زيبا گرم صبري نمي دادي، فغان مي بردم امشب من به اوج آسمان هفت !. من امشب صبر مي خواهم به اندازه به غايت بي كران به رنگ آسمان صبح من امشب صبر مي خواهم... تو مي داني اين چه شعري بود بر قلبم!؟ غزل مي بارد امشب بر دل تنها و رنجورم چرا اينقدر بي تابم !؟ چرا اينقدر مشتاقم!؟ دلم سجاده مي خواهد مي بي رنگي و صبر و نياز و يار ِناديده بده امشب به من صبري! وگرنه مي شوم ديوانه و مجنون. عجب مستم ولي امشب! تويي و نا صبوري ، بي قراريِ دلِ دلبر نديده الهم، صبر مي خواهم عطايم مي كني؟ دلم سجاده مي خواهد پر از باراني از توبه... فقط من هستم و نازت الهم! بده صبري به من امشب وگرنه مست و ديوانه مي زنم بر كوچه و بازار. الهي! توبه و صبري .... ... يا زهرا(س)
بسم رب المهدي(عج) الهي و ربي من لي غيرك سلام خداي من! 1 - مهربان اله من! چقدر عصر جمعه ها داشتم من! وقتي به سكوت روزها فكر مي كنم و هوس نوشتن براي تو، بر افزوني آنچه مي گشتم و نيافته ام آه مي كشم... 2- خداي من! براي عمر و وقت عزيزم كه با دردهاي در جستجوي مرهم زخم دلم هدر دادم، سيووشون براي سياوش دلم مي گيرم... چقدر بر سكوتم كه روزها قبل آن را فسخ كرده ام و از سر گذرانده ام و اينك با اضطرابي از جنس نور به فراسوي زمان مي نگرم، بر بسياري از مناظر ناپديد شده شيون مي كنم! 3- مهربان خداي من! بر بار غم و اندوه گذشته ام نمي خواهم ماتم بگيرم، مي خواهم كمكم كني كه اين بار جشن عشق و حبّ بگيرم ...براي اولين بار بگذار طعم شيرين نداشتن سكوت تنهايي را بچشم... چه روزها كه خودم را از داشتنش محروم كرده بودم، هر چند هنوز در اضطرابم و هراس شيرينم و مجنونم آرزوست ... بازهم آن كس كه استعاره از سخن بر مي چيند خود خواهد دانست چه بر من مي رود... 4- خداي من! شباهنگام، كه چشم روي هم مي گذارم ، چشمانم بهتر مي بيند! چرا كه تمام روز را به چيزهايي دل خوش كرده و مي نگرم كه هيچ كس برايشان اعتباري قائل نيست. چه سعادتي دارم من! در خواب تو را مي بينم ، در تاريكي روشن مي شود دلم، اصلاً در تاريكي است كه تو را واضح مي بينم ! همين است كه دوست دارم روزها در خواب باشم و شب ها كه همه مي خوابند من با تو در تاريكي چشمان بسته ام تنها! چقدر سايه ي بودنت روشن و مبرهن است، اين چشمان بسته ام از درخشندگي وجودت خيره مي ماند به حضورت... چه بگويم!؟ اصلاً مگر مي شود چيزي گفت!؟ آه ، يادم آمد خدايا! جبران خليل جبران قشنگ تر از چيدن واژه هاي من چينشي داشته است عميق . مي شنوي!؟ اينگونه مي گويد: عشق چیزی نیست که بتوانیم آنرا قسمت کنیم عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد. عشق ، یا هست یا اصلا نیست. وقتی یک نفر را واقعا دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم. عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد. عشق حقیقی ، عشقی است فراگیر. تو را دوست دارم و به خاطر تو به همه جهان عشق می ورزم... 5- خداي مهربان من! ميان عقل و دلم پرده كشيده ام! از وقتي كه اراده كردم باشم و به دست بياورم و راهي كه نشانم داده اي پيش روم اين كار را كرده ام! ميان چشم و دلم پرده اي ديگر! اكنون هر يك به ديگري نگاه مي كند! عقل مي گويد بايست و حقيقت را درياب و دل مي گويد برو كه راه همين است .... در حقيقت هر دو مرا به پيش مي رانند... دلم به صداقت راه ايمان دارد و چشمانم ناديده انگار در عطش ديدار است! با اينكه هنوز هيچ معلوم ندارم ... عقل به صبوري مي خواندم و دل با آه هايش خود را به مرز جنون مي رساند! منطق غرورم را يادآور مي شود و دل عطش روزها تشنگي ام را... دل با عقل كنار مي آيد ولي چشم با نديدن سرور به پا مي كند و ناگاه اضطراب و هراس چون طوفاني از راه مي رسد و همه چيز را به ويراني مي كشاند و عقلم هيچ نمي گويد و كارش را تأييد مي كند.... و بر احساسم و دل مهر تأييد مي زند بر ويراني قبل آباد شدنش! گاهي چشم به ميهماني دل مي رود و باز عقل هر دو را بيرون مي كند! عقل و منطق مي گويد بمان و صبوري كن و دل و چشم مهر به دست بر در ميخانه ايستاده اند و مي گويند، غلام حلقه به گوشيم كنيز فاطمه(س) !.... باز آنكه مي داند و سخن در لفافه مي گويد ، خواهد فهميد من چه گفتم و چه حال دارم اينك... هر دو به تفاهمي رسيده اند كه مرا به صبوري و سكوت مي خوانند و توكل ، هر دو به خدمت هم كمر بسته اند انگار... 6- خداي من! شعرهايم را خوانده اي!؟ من كه گفته بودم شعرهايم و نوشته ها يم بدون حضورت لطافت خود را از دست خواهند داد، من كه قبول دارم تو دلرباتر از آني كه شايسته ي نگاشته شدن با قلم من باشي. با اين حال، آن شاعر كه از تو مي سرايد در واقع از تو مي گيرد و به تو باز مي گرداند. او در خيال خود به تو فضيلت و حسن مي دهد! اما نمي داند كه اينها را از تو گرفته ، زيبايي را به تو مي دهد در حالي كه زيبايي و حسن را از جمال تو در جهان يافته است! او نمي تواند هيچ ستايشي از تو بكند جز آنچه در تو مي بيند. پس من چه از تو بگويم كه در تو نباشد !؟ هر چه را به دنيا و مخلوقاتت داده اي از حسن و جمال و خوبي و نيكي ، همه را در خود جمع شده داري! ... چقدر غروب جمعه وسوسه ام مي كند براي با تو گفتن.... يا زهرا(س)
يا معبود سلام خداي من امروز اين دومين باره كه اينقدر دلم برايت تنگ مي شود.... گاهي وقتا هست كه حس مي كنم گم شدم! در كوچه هاي زمين. هيچ نشاني كه بشود تو را بيابم نيست... حتي آن هنگام كه سر بر سجده مي سايم هم نمي يابمت، اين چه سرگرداني است گه من پيدا مي كنم!؟ چقدر من كوچكم كه به فكر.... آه خدايا! اين چه سرگرداني است كه من دچارش مي شوم!؟ حيران و مبهوت، تسبيحي كه به حرم ابا عبدالله متبرك شده به دشت مي گيرم ، روي جدول منتهي به مسجد دانشگاه راه افتاده ام و مي روم، اين روزها به تنها چيز مهمي كه ذهنم را مشغول كرده، فكر مي كنم!!! صداي اذان است كه بغضم را مي شكند، چه بهانه ي خوبي شده است اين اذان.... به سجده ي اول نماز عصر كه مي رسم، ياد حضرت سجاد مي افتم! اين هم از روي معرفت نيست! طي صحبت هاي حاج آقا كفيل بعد نماز ظهر به ياد امام سجاد افتاده ام... آه كه چقدر دلم گرفته بود.... مي داني! داشتم به اين فكر مي كردم، كه اگر روزي بودم و مولايم امام سجاد(ع) با بعضي در گلو در اون دوران خفقان بلند فرياد مي زد : « آي مردم! من راه را مي شناسم، پي ام بياييد، مي رسانمتان به چشمه ، سيراب مي شويد آنجا »... شايد، البته شايد! عده اي بگوييم : « نه! خودمان مي گرديم و پيدايش مي كنيم آن آب حيات را!» راستش دلم به حال خودم سوخت.... او شب تا صبح سجود مي كند كه شرمنده ي خالقش نباشد ، با اينكه مي دانست بهشت بر او تضمين شده است! با اينكه مي دانست گناه بر او راه ندارد . اما... اما ما كه بايد دست به دامان او شويم براي اوج گرفتن، چون كبك سر در برف مي كنيم و عقل كوچكمان از اين فراتر نمي انديشد و غرور پوشالي مان اين اجازه را نمي دهد كه از او بياموزيم راه را .... لعنت بر اين شيطان نفس... چه جالب! مي داني اگر مولا در جواب اين كه : « نه! خودمان مي گرديم و پيدايش مي كنيم آن آب حيات را!» بفرمايد: « نشاني كه شما به دست گرفته و كوچه به كوچه مي گرديد، در اين طرف ها نيست ! » چه!؟ آخر خودمان هم مي دانيم كه اينجا زمين است و ما در زمين دنبال نور مي گرديم ! چقدر مظلوم، چقدر محزون، چقدر استخوان در گلو، اين را از جدش علي(ع) ياد گرفته است كه زير لب زمزمه كند: « فلانا بطرق السماء اعلم منّي بطرق الارض .»من به راه هاي آسمان داناترم تا راه هاي زمين . چقدر كودكانه! ما ميان اين آدميان به دنبال گمشده ي خويش مي گرديم و عزيز ما در انتظار براي ظهور خودش دعا مي كند.... او مي گويد: « خدايا! ... دانستم حاجت خواستن محتاجي از محتاج ديگر، از سفاهت رأي و گمراهي عقل است!» شگفتا مني كه ادعاي شيعه ي او بودن دارم، چقدر كوركورانه، دست براي برآوردن حاجت دست به سوي اين آدميان دراز كرده ام! چقدر خجالت كشيدم وقتي اين رو خواندم! خداي من! فرمودي: « ادعوني استجب لكم » و من دست به دعا بلند كردم ومنتظر اجابتم. خدايا! چقدر غريبانه امشب سيد الساجدين در شهري غريب تر از شعر علي (ع) به تو مي پيوندد... خداي من! تمام دلخوشي من به داشتن نام همين بندگان خاصت است، نه از رفتار سيد الساجدين در من هست و نه در باورهايم به عمق انديشه شان چيزي يافتم ! تمام عشق و حبّ من به اوليائت همين اسم هاست، به نخ نازك كلمه آويخته ام امشب.... من همين يكي رو در خودم پيدا كردم كه امروز با شنيدن نام سيد الساجدين، سر سجده از خودم خجالت كشيدم، اصلاً وقتي نام مبارك آنها رو مي شنوم جور عجيبي مي شوم، يه جوري شبيه اول راه عاشقي !... مثل آن موقع ها كه بهترين خاطراتم رو مرور مي كنم و لبخند مي زنم ، من با همين ها هم خوشم.... عجب...امروز روي جدول كه راه مي رفتم و براي دوستم حرف مي زدم، به اين فكر مي كردم كه اگر نام شما رو نمي دونستم چه وضعي داشتم!؟ بعدش ديدم ديگه هيچ وقت اول عاشقي رو نداشتم! واي كه چه نخ نازك محكمي است اين نخ اسم هايتان! باشد سخن كوتاه مي كنم... مي خواهي اعتراف كنم كه هيچ ندارم!؟ مولاي من! آقاي من! يا زين العابدين يا علي ابن الحسين(ع) من هيچ ندارم آه در بساط ندارم يك بار به سجده ام دقت كن! مي بيني!؟ هيچ ندارم.... الله اكبر يازهرا(س)
یا شاهد سلام خدای من ! چقدر خوب که تو شاهدی... چقدر خیالم راحت است که تو ناظری و من دیگر نیازی به نهان کردن خیلی چیزها ندارم... این رو پریشب فهمیدم همون موقع که شنیدم یکی گفت: « اندکی مرا باور کن...» و من دیدم که تو شاهدی و مشهود... و چقدر مشعوف شدم از این نظارت و شاهد بودنت بر اعمالم... شکر می کنم و صبر... صبر آنقدر که خود مولایم حسین(ع) بر دلم نگاهی کند و نگاهی بر دل دیگری.... چه خوب که تو می دانی چه می گویم... ولی امان از روزی که اینگونه در جستجوی لیلی خویش باشیم: پهلوی شهر شیرین شیرین شهر لیلاست مجنون بکوی شیرین در جستجوی لیلاست مجنون کوه کن را شیرین نمی شناسد مجنون شهر شیرین فرهاد شهر لیلاست اونی که باید بدونه حتماً گرفته چی شد و چی گفتم !!! باز هم ای کاش ها غوغا به پا کردند.... پ. ن : اینم برا اونی که متوجه شده چی می گم !! خدای من! چقدر دلتنگ بین الحرمین ندیده ام ... یا زهرا(س)
يا ستارالعيوب آجرك الله بقية الله السلام عليك يا مولاي يا صاحب العصر والزمان(عج) السلام عليك يا امام الهادي (ع) السلام عليك يا امام حسن العسگري(ع) خداي من! آن را كه تو آفريدي و اشرف مخلوقاتش ناميدي ، چه حس ها كه در اختيارش ننهادي و چه نفس ها كه در او جلوه گر نشد! در شگفتم خداي من! در شگفتم.... اين اشرف مخلوقاتت گاه چه ناشيانه خود را به پست ترين درجه ي انسانيت مي رساند و خود را از درجه ي اعتباري انسانيت به حضيض ذلت مي گشاند! خداي من! اين دنيا چقدر دلفريب است ! آنقدر كه براي برآوردن تمايلات خويش پا روي مقدسات ديگران مي گذاري و ديگر هيچ نمي گذاري جز خشم و نفرت از خود در دل عده اي ديگر !... شگفت دارم از هم نوعانم!!! خداي من! فردا سالروز تخريب حرمين شريفين عسگريين است، ياد پارسال افتادم ، همان روز كه اين خبر چون پتك بر سرم فرود آمد و اشك رو چه بخواهم ، چه نخواهم بر گونه هايم روان، آن موقع چقدر خشمگين شدم.... ولي يادم آمد از اين دون صفتان ، كوتاه فكر چيزي بيش از اين نمي شود انتظار داشت! حتي به مشتي خاك و گنبدي فيروهز اي و طلايي هم رحم نمي كنند! و چقدر جالب بود اين كار ابلهانه ي آنها! چرا كه فرو ريختن خاك اين گنبد، ياد و حبّ اين امامان را در دل شيعيان زنده تر كرد و اتفاقاً زلزله اي شد بر دل هاي گاهي گرد گرفته ي ما !!! مي داني ! گاهي با خودم مي گويم: عبدالفاطمه ! گول ژرف انديشي ها و مسائل دقيقي كه دشمنان در خبرهاي تحليلي شان مي آورند را نخور! وبه درك علوم آنان قانع نباش! كه اين ها فقط حجاب است بر آنچه باطن اين علم هاست، و اگر در ظاهر اين انديشه ي ظاهري ، بيان عقب ماندگي ما مي كنند و ما را مشتي عوام در دين 1500 سال پيش مانده مي خوانند !، بماني! مي شوي باركش مفاهيم و جملات ! بايد كه حركت كني، پرده را كنار زني و چهره از حقيقت كلام فريب گونه شان برداري. خداي من! هر كسي را ديدم كه محبّ دنيا شد آخر هلاك شد! هر كسي را ديدم كه مال انباشت و به غير نداد، ذليل و خوار دنيا شد! هر كه را ديدم كينه در دل گرفت از هم كيشانش، در آتش كين خود سوخت و تنها ماند! هر كه را ديدم از عشق بريد، ظالم گشت .و هر كس عاشق شد، در تو جاويد گشت! خداي من! جاويدم كن! اين همان حبّ جاودانگي است كه در من نهادي، باشد كه در تو فاني شوم و در تو هويدا! الهي يه اميد تو پ . ن : 1) غروب عصر جمكران يه حال ديگه اي داره، خصوصاً اگه با دعاي سمات در هم بياميزه... پ . ن : 2) آفرين بر غيرت و همت بلندتان ، امروز چه حس غروري داشتم وقتي صداي رسايتان، در آن ور دنيا شنيده مي شد! پ . ن :3) التماس دعا... يا زهرا(س)
يا سامع سلام خداي باباي من ! خداي باباي من! اجازه مي دهي امشب با باباي مجنونم از ترس ديشبم بگويم و از هراس امشبم؟ مي دانم كه مهربانتريني... پس : سلام باباي مجنونم ! چه خوب شد كه تو را دارم بابا چه خوب كه هم زيتون تلخ داريم هم خرماي گس ! خدا حفره ي امن دلت را از من نگيرد... مي دوني كي بهم ثابت شد كه دلت چه جايگاه امني است بر غربت عبدالفاطمه !؟ خوب فهميدي بابا خوب فهميدي درست همين ديشب بود كه فهميدم... همانجا كه دلم از شنيدن حرف هاي گستاخانه ي نامرد مرد نمايي شكست ... همانجا كه بي درنگ اومدي و مثل همان موقع ها در لابلاي نيزارهاي جفير در جستجوي عزت از دست رفته مان بودي، از عزتت دخترت دفاع كردي... آه بابا! چقدر دلم قرص شد... عجيب انقلابي درونم به پا كردي ، درياي مواج دلم را خروشان تر كردي...فرياد درگلو خفته ام را بيدار كردي ... مي داني ، آن سان كه حس كردم پشتم خالي است و دلم به همين سكوت خوش است ... خوب موقعي آمدي ... خوب فهميدي كه ديشب ترسيدم! حتي در اين گوشه ي اتاقم هراسي عجيب بر دلم نشست.... وباز هراسم را در بغض گلويم پنهان كردم كه مبادا مادر.... آه بابا! كجايي؟ اگر بداني ديشب چه شد! ديشب از تاريكي ترسيدم ! از تاريكي و سياهي آدم ها ترسيدم، از آدم هاي در آتش هوس سوخته ، از شيطان هاي از بند گريخته ، از گناهاني كه حتي در اين وبلاگ ها هم جونگاهي يافته اند براي خود ، از نگاه هاي شهوتناك به ظاهر آدميان اين دنياي مجازي ! از اسطوره هاي تهي گشته از نجابت ... بابا ! بگويم؟ امشب از ديشب بيشتر مي ترسم! امشب از اين همه حيرت و تنهايي دلم مي ترسم، از دلم كه عادت كرده به روزمرگي مي ترسم ! از خودم مي ترسم... بابا! چرا لذتي كه تا چند روز پيش از هم صحبتي با محبوب و معشوقم و مهربانترينم داشتم را ندارم!؟ چرا سجاده ام امشب يخ كرده بود!؟ چرا اينقدر زود از حضور فرار كردم ؟ چرا ديگر وقتي ايستادم لب آب يخ زده ي حياط ، سرم را كه بلند كردم براي شمارش ستاره ها ، ذكر يا رئوف ويا سبوح هم آرامم نكرد !؟ امشب بيشتر از ديشب مي ترسم ديشب از نگاه آلوده ي هوسناك گستاخانه اي مي ترسيد م و امشب... امشب از تهي شدن دلم از عشق مي ترسم نكند محبوب ، از آن باده ي صبوحش بر كام جانم نريزد؟؟؟ آه بابا چه خوب كه تو را دارم و چه خوبتر كه دلت جايگاه امني است بر روح رنجور و ترسانم... چه خوب كه حتي اگر جسمت كنارم نيست و دستانت بر شانه ام ، هنوز هم تو را دارم... بابا ! اينجا حفره هاي دل مجنوني از جفير شده است جايگاه تنهايي ها و دلتنگي هايم... بابا ! خودت ديشب اجازه دادي اينجا باباي مجنونم شود شبيه تو... ... يا مهدي (عج)
يا الله كو نشاني كه شما اهل دليد!؟...... خدايا! جز به رشته ي محبت تو چنگ زدن بيهوده است... يا زهرا (س)
يا حق والفجر وليال ٍ عشر سلام مي خوام سالروز ورود امام عزيز رو به ايران تبريك بگم برا همه ي بچه هاي اون دلاورمردان انقلاب اسلامي. يه چيزي رو هم روشن كنم! اصلاً دلم نمي خواد وبلاگم وارد سياست بشه! برا همينم اينجا اكيداً ممنوع مي كنم بياييد و نظر بدين و من رو در زمره ي فلان گروه و فلان تشكل قرار بدين! در حكومت حاضر تنها مقام معظم رهبري (دامة بركاته) برام مهمه و پيروي از ارمان هاي ناب حضرت امام خميني(ره). اين رو با صداي رسا و بلند فرياد مي زنم! كاش كمي با انديشه ي ناب امام كه نگذاشت عده اي جمهوري اسلامي رو به جمهوري دموكراتيك اسلامي تبديل كنن، فكر مي كرديم و دليلش رو مي فهميديم! كاش اينقدر ناسپاس نبوديم و اينقدر چشمامون رو نمي بستيم و دهنمون رو باز نمي كرديم! حالا مي گيد چرا اينا رو مي گم!؟ برا اينكه عصبانيم! از دست خيلي ها، از دست آدماي هزار چهره ، از اونايي كه از حزب بادند! و هر لحظه به يك طرف! براي ادمايي كه زود قضاوت مي كنن ، متأسفم. خدا از سر تقصيرات همشون بگذره... كاش مي دونستين چه دردي داره وقتي جلو روت وايسن و هر چي دلشون مي خواد بهت بگن و نگذارن حتي از خودت دفاع كني! وقتي دليل اين اهانتشون رو مي پرسي استناد مي كنن به طرز پوشش و ظاهر فرد كه آره از ظاهرتون معلومه ، از كدوم طيف حمايت مي كنيد و از كدوم حزب دفاع! لااله الا الله آقا من به كي بگم من سياسي ام و نه از سياسي بازي خوشم مي ياد! به كي بگم ؟ به كي بگم از سياستي كه دينم و ايمونم و انسانيتم رو ازم مي گيره، متنفرم! من طبق فرمايش مقام معظم رهبري، طبق وظيفه ي بچه شيعه بودنم، تنها آگاهي ور لازم مي دونم و بس و بعد تحليلش مي مونه براي كنارهم گذاشتن اخبار كنار هم . خدا لعنت كنه اين ابليس رو كه مردم رو ظاهر بين و ظاهر فريب مي كنه! خدايا! نگذار اين انقلاب به دست نااهلان و نامردان و نامحرمان بيفته، كه دين رو هم ابزار كارشون مي كنن! مي دونيد چيه!؟ خدا رحمت كنه اين پير فرزانه رو كه نگذاشت هر كس در اوايل انقلاب هر برداشتي كه مي خواد از اسلام و جمهوري بكنه و تنها حكومت مجاز رو حكومت اسلامي بيان كردن كه راه تعبيرهاي مختلف رو از آزادي در چارچوب دموكراتيك ببندن! كاش قدري تأمل وتعقل مي كرديم ... كاش اينقدر زود فريب نمي خورديم. خدايا! نگذار دينمون بشه يه ابزارا براي تكيه زدن روي تخت هاي رياست و وزارت و بيفته به دست نااهلان. خدايا! نه از دين خونگي خوشم مي ياد! (ليبرال) و نه از ديني كه بشه يه وسيله براي حكومت! تنها حكومت ديني و الهي رو قبول دارم كه اونم تنها با حضور حضرت ولي عصر محقق خواهد شد. با اميد آن روز ولي حيف كه خيلي هامون دستامون خالي خواهد بود و سرهامون پايين وقتي آقا تشريف بيارن... اونوقت هي بيا بگو: ظلمت نفسي...آيا اونوقت ديگه پشيموني سودي داره!؟ بازم يه جمعه ي ديگه آغاز شد پ. ن :1 ) اين عكس بالا رو دقت كنيد! مفهموم رسا و بلندش رو مي شنويد؟ هر جر دلتون مي خواد تفسيرش كنيد! پ. ن :2 ) فكر مي كنيد چقدر ديگه وقت داريم براي جبران اين خسران هاي روحي و معنوي !؟ پ. ن : 3) اميدوارم از روزهاي بزرگ محرم استفاده كرده باشين! يا مهدي(عج)
يا ساقي سلام بر لب هاي تشنه ي حسين(ع) سلام بر لب تشنگان كربلا سلام بر بانوي عطشان كربلا چه ماجراي غريبي است اين ماجراي عطش. و آه بانو ، غريبتر از اون اينه كه خود تشنه باشي و بر منبر عطش نشسته باشي و در مصيبت تشنگي ، موعظه ي التيام بخوني. بگو بانو! بگو كه گفتن درد، تحملش رو آسونتر مي كنه، اما نهفتنش و به رو نياوردنش ، توان از كف مي ربايد و نهال طاقتت را مي سوزونه... مي دوني بانو! وقتي كه دلم را كنكاش مي كنم و دنبال روز عاشورا مي گردم، تو رو مي بينم كه ستون فقراتت خم شده، حتي داغ عطش كودكان و بار ظلم نا رفيقان و اين روبه صفتان، صداي استخوان هات رو هم در آورده ، پيشانيت را نگو كه چروك انداخته، تنت را خيس عرق كرده و چهره ات از كبودي به رنگ صورت مادرت گشته .... اينه حال و روز تو در كربلا.... بانو! هيچ كس دركربلا، به اندازه ي شما زهر عطش در جانش رخنه نكرده.صداي العطش بچه ها و لب هاي ترك برداشته ي مولا... بانو! خودت رو مهيا كن، حادثه نزديكه. سال هاست كه خودت رو آماده ي چنين روزي كردي. سال هاست كه اشك در چشم موندي براي اين روز. آه بانو! بايد اينك تصوير كوثر رو در آينه ي نگاهت بخشكوني تا بچه ها با ديدن چشم هاي تو ياد آب نيفتن! بايد آوندهاي خشكيده ي اين همه نهال رو به اشك چشم آبياري كني تا تصوير پژمردگي در خيال دشمن بخشكه و گل هاي باغ رسول الله رو شاداب تر از هميشه ببينن. اما، اين ها همه يه طرف و سخت تر از اون و شكننده تر اين كه نبايد بگذاري آتش عطش بچه ها از در و ديوار خيمه ها توجه ابوالفضل رو جلب كنه، نبايد بگذاري طنين صداي العطش بچه ها به گوش عباس برسه..... امان از صبري كه در اوج شكستن و خرد شدن بايد داشته باشي.... امان ازدردي كه بايد محرمش خودت باشي و مرهمش نيز! تو عباس رو مي شناسي و از تردي و نازكي دلش آگاهي. مي دوني كه تموم صلابت و استواري و دليري اون، در مقابل دشمنه كه نمود داره. و مي دوني كه دلش در پيش دوست، تاب كمترين لرزشي رو نداره... مبادا كه خبر العطش بچه ها به گوشش برسه... كافيه سكينه لب يه خواستن آب ، تر كنه، اون تموم درياهاي عالم رو به پاش مي ريزه. اما خدا چه صبري به سكينه داده! شگفتا كه دلش رو دو نيم كرده، پاره اي رو همراه پدر به ميدون جنگ فرستاده و نيم ديگرش رو زير پاي كودكان، پهن كرده... اين سكينه، مرزمشترك ميان حسين و بچه هاست... و لزومي نداره كه سكينه به عباس، حرفي زده باشه. لزومي نداره كه سكينه از عباس آب خواسته باشه. چه بسا كه اون رو از رفتن به دنبال آب منع كرده باشه. لزومي نداره كه نگاهش رو به نگاه عباس دوخته باشه تا عباس خواستن رو از چشماي اون بخونه. همينقدر كافيه كه اون پيش روي عباس ايستاده باشه، مژگان سياهش رو حايل چشماش كرده باشه و نگاهش رو به زمين دوخته باشه. همين براي عباس كافيه تا زمين و زمان رو به هم بريزه و جهان رو آب كنه... اما بانو! چي گذشت ميون سكينه و عباس؟ كه عباس ِ ادب ، عباس ِمعرفت، عباس ِمأموم ، عباس ِخشوع، عباس ِخضوع، پيش روي امام ايستاده و گفته كه : آقا! تابم تمام شده." آه بانو.... من كه ديگه تاب گفتنم نيست شما كه همه رو به چشم ديدي و ....لااله الا الله .... خدايا! چه مي گذره تو كربلا ؟ حادثه نزديكه بانو ... فردا تيرهاي كين مانده از پدرت علي(ع) بر سر و روي برادرت فرو مي نشيند.... يا زهرا(س)
بسم رب الحسين(ع) سلام خدا سلام يا مولاي يا ثارالله سلام بانويم سلام خانم زينب (س) " دلت مي خواهد كه طاقت بياوري، صبوري كني و حتي به حسين هم دلداري بدهي. بچه ها چشمشان به توست؛ تو اگر آرام باشي، آرامش مي گيرند و اگر تو بي تابي كني، طاقت از كف مي دهند. سجاد(ع) كه در خيمه ي تيمار تو خفته است، حادثه را در آينه ي نگاه تو دنبال مي كند. پس تو بايد آن چنان با آرامش و طمأنينه باشي ، انگار كه همه چيز منطبق بر روال معهود پيش مي رود. مگر نه چنين است؟ مگر تو از بدو ورود به اين جهان، خودت را مهياي اين پس بايد قطره قطره آب شوي و سكوت كني. جرعه جرعه خون دل بخوري و دم برنياوري. همچنان كه از صبح چنين كرده اي. حسين(ع) از صبح با تك تك هر صحابي، به شهادت رسيده است، با قطره قطره خون هر شهيد، به زمين نشسته است و تو هر بار به او تسلي بخشيده اي. هر بار قلبش را گرم كرده اي و اشك از ديدگان دلش سترده اي. هر بار كه از ميدان باز آمده است، افزايش موهاي سپيد سر و رويش را شماره كرده اي، به همان تعداد، در خود شكسته اي ، اما خم به ابرو نياورده اي. خواهر اگر تعداد موهاي سپيد برادرش را نداند كه خواهر نيست. خواهر اگر عمق چروك هاي پيشاني برادر را نشناسد كه خواهر نيست. تازه اين ها ظواهر است. اينها را چشم هر خواهري مي تواند در سيماي برادرش ببيند. زينب يعني شناساي بنده ي دل حسين، يعني زيستن در دهليزهاي قلب حسين(ع)، عبور كردن از رگ هاي حسين(ع) و تپيدن با نبض حسين(ع). زينب يعني حسين در آينه ي تأنيث. زينب يعني چشيدن خارپاي حسين(ع) با چشم. زينب يعني كشيدن بار پشت حسين(ع)، بر دل. وقتي از سر جنازه ي مسلم ابن عوسجه آمد، وقتي كه محاسنش به خون حبيب، خضاب شد، وقتي كه رمق پاهايش را در پاي پيكر حرّ بن يزيد ريخت، وقتي كه از كنار سجاده ي خونين عمروبن خالد صيداوي بر خاست، وقتي كه جگرش با ديدن زخم هاي سعيد بن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتي كه عبدالله و عبدالرحمن غفاري با سلام وداع، چشمان او را به اشك نشاندند، وقتي كه زهير با آخرين نگاهش دل حسين را به آتش كشيد، وقتي كه خون وهب و همسرش، عاشقانه به هم آميخت و پيش پاي حسين ريخت، وقتي كه جون ، در واپسين لحظات عروج، سراسر وجودش را به رايحه ي حضور حسين، معطر كرد، وقتي كه.... در تمام اين اوقات و لحظات، نگاه تو بود كه به او آرامش مي داد و دست هاي تو بود كه اشك هاي وجودش را مي سترد. هر بار كه از ميدان مي امد، تو بار غم از نگاهش بر مي داشتي و بر دلت مي گذاشتي. اكنون نيز دلت مي خواهد كه طاقت بياوري، صبوري كني و حتي به حسين دلداري بدهي. همچنانكه از صبح تا كنون – كه آفتاب از نيمه ي آسمان گذشته است – چنين كرده اي. اما اكنون ماجرا متفاوت است. اما چگونه؟ با اين قامت شكسته كه نمي توان وجود حسين را عمود شد. با اين دل گداخته كه نمي توان بر جگر حسين مرهم گذاشت. .... اكنون صاحب عزا تويي. چگونه به تسلاي حسين بر خيزي؟ نيازي نيست زينب! اين را هم حسين خوب مي فهمد. " .... حسين نگران حال توست بانو. ... يازهرا(س)
بسم رب الحسين (ع) سلام اول محرم شد.... يه همين سادگي! تو اين روزا، داغ دل خانمم زينب (س) داره تو دلم غوغا به پا مي كنه... قراري بر دل نمي يابم جز اين كه زبان افكار بانو يم باشم. خانم الان كه مي نويسم، تازه شب اول محرم است ... نمي دانم كجاي بيابان راه كوفه هستين. خانم، اندكي بيش به سرزمين واقعه نمانده است...حادثه اي در شرف وقوع است.. من مي روم به شبي كه دلت سخت صبوري مي كرد.... " در اين شب غريب، در اين لحظات وهم انگيز، در اين ديار فتنه خيز، در اين شبي كه آبستن حادثه افرينش است، در اين دشت آكنده از اندوه و مصيبت و بلا، در اين درماندگي و ابتلا، تنها نماز مي تواند چاره ساز باشد. پس بايست! قامت به نماز برافراز و ماتم و خستگي را در زير سجاده ات، مدفون كن. نماز رستن از دار فنا و پيوستن به دار بقاست. نماز، كندن از دام دنيا و اتصال به عالم عقبي است. تنها نماز مي تواند مرهم اين دل افسرده و جگر دندان خورده باشد. انگار همه ي اين سپاه مختصر نيز به اين حقيقت شيرين دست يافته اند. ... سپاه دشمن غرق در بي خبري است، صداي معصيت، صداي عربده هاي مستانه، صداي ساز و دهل هاي رعب انگيز ، به آنها لحظه اي مجال تأمل و تفكر و پرهيز و گريز نمي دهد. [ آه بانو] اگر قصدشان كشتن حسين است، با ده يكم اين سپاه هم حادثه محقق مي شود. مگر سپاه برادرت چقدر است؟ چرا اين همه انسان، دستشان را به اين خون آلوده مي كنند؟ چرا اين همه آمده اند تا در سپاه كفر رقم بخورند؟ اين چه جهالتي است كه دامن دلشان را گرفته است؟ اين چه جهل مركبي است كه سرمايه ي عقلشان را به غارت برده است؟ چرا راه گوش هايشان را بسته اند؟ چرا راه دل هايشان را گرفته اند؟ انگار فقط خدا مي تواند آنان را از اين ورطه ي هلاكت برهاند. بايد دعا كني برايشان، بايد از او بخواهي كه خواسته هايشان را متحول كند، قفل دل هايشان را بگشايد. دعا مي كني، همه را دعا مي كني، چه آنها را كه مي شناسي و چه آنها را كه نمي شناسي. چه آنها كه نامشان در نامه هاي به برادرت ديده اي و اكنون خبرشان را از سپاه دشمن مي شنوي و چه آنها كه نامشان را نديده اي و نشنيده اي . به اسم قبيله و عشيره دعا مي كني، به نام شهر و ديارشان دعا مي كني. به نام سپاه مقابل دعا مي كني! دعا مي كني، هر چند كه مي داني قاعده ي دنيا هميشه بر اين بوده است. هميشه اهل حقيقت قليل بوده اند و اهل باطل كثير. باطل، جاذبه هاي نفساني دارد. كشش هاي شيطاني دارد. پدر هميشه مي گفت: " لا تَستوحِشوا في طريق ِ الهُدي لقلةِ اهله . در طريق هدايت از كمي نفرات نهراسيد " ... خانم اين بوي حسين است، اين صداي گام هاي حسين است كه به خيمه ي تو نزديك مي شود و اين دست اوست كه يال خيمه را كنار مي زند و تبسم شيرينش از پس پرده طلوع مي كند. هميشه همين طور بوده است . هر بار دلت هواي او را كرده ، او در ظهور پيش قدم شده و حيرت را هم بر اشتياق و تمنا و شيدايي ات افزوده. تمام قد پيش پاي او بر مي خيزي و او را بر سجاده ات مي نشاني . مي خواهي تمام تار و پود سحاده از بوي حضور او آكنده شود. ..." آه مولاي من اينجا هم يه خيمه درست كرديم يه خيمه براي ديونه هاي خدا مي گن هر كي ديونه است غمي نداره اما آقا مي دوني غم من چيه؟ غمم اينه كه خدا نياد تو خيمه ام!.... آه بانو يازهرا(س) قسمتي از اين نوشته برداشت شده از كتاب استاد سيد مهدي شجاعي است.- آفتاب در حجاب
|
About![]()
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجّل فرجهم ...
Home
|