|
یا مهربان
الحمدالله که بشارت آمدن رسول مهربانی و صلح و آزادی می رسد.... شکرکه همراه گشته با بوی عطر بهاران.... سپاس خدای من! که همزمان شده با به شکوفه نشستن تک تک درختان هلو! الحمدالله که نوید رسیدن رسول مهربانی ها می رسد. شکر که ذره ذره وجودم به شور می آید با شنیدن اینکه : کسی می آید که مهربان است.... آرام جان است .... لطیف است و ... انسان.... بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید؛ بگذار بدخواهان و هنوز به جامانده ی آن دل سنگ ها ، شبهه ایجاد کنند... بگذار تمام کوته فکران عالم دست در دست هم به توهین بنشینند... آقای من! هیچی نمی دونم....اعتراف می کنم که بی سوادم!!! اما این رو خوب می دونم که اگر نیامده بودی نمی دونم به کجا می رسیدند بشیریت ،امروز!!!!؟ ای رسول مهر و ایمان و تعالی......! لحظه ای دستانم را بگیر،بگذار در خیال خود رها شوم! انگار دست هایم فقط به تو وصل است و شما به خدای من! انگار که دخترکی شده ام رها در اسمان و دل در دستان شما دارم.... دلم را نگارا ! بگیرو بگذار خالی شوم از خود! مهربان خدای من! لحظه لحظه می دود، دلم به سوی تو ذره ذره می شود، در آروزی تو .... یا حق
یا نور
خدای من! به زنبق های وحشی تازه رسته در بهار بر دامن کوه می ماند این لحظه! بگذار باز هم میان من و تو باشد راز این همه زیبایی..... اله من! گاه به تعجبم وا می داری با این همه تفاوت و در عین حال قرابت! میان بندگانت... بماند که چرا به سوءتفاهمی رنجشی ناخواسته بر دل کسی می گذاریم... مرا ببخش مهربان خدای من.... مرا ببخش خدای (.)... مرا ببخش بنده ی تک نقطه ی خدا! مرا ببخش؛شمایی که نه به رسم دوستی ، اسم بر ملا می کنی ونه به رسم آشنایی .... مهربان ستار العیوب من! حق با بنده ی توست... چه می کنی با این همه بی معرفتی فاطمه؟ چرا من اینقدر بی جنبه شدم!؟ که باز تاب عتاب بنده ات را نیاوردم؟ به راستی چرا اینقدر رئوفی؟... آه خدای من! اگر غیر این بود باید دنبال این سوال می رفتم.... چقدر این جمله برام آشناست: زمين خيلي سرده من يخ زدم….! دلم از سرما مي لرزه..! انگار روزی ،خودم بارها این جمله را بر دوش گرفته و به بارگاهت آمده ام... بازهم انگار به تلنگر بنده ات بیدارم می کنی! بگذریم که چقدر روزمرگی ها مانعند... مرا که روزهاست دچار روزمرگی شده ام... بماند خدای من! این نیز بماند میان من و تو بماند که گاهی تلخی جمله ای را با هزارا هزارن ابیات شعر هم نیم شود شستشو داد...! مهربان اله من! شکر و سپاس فقط مخصوص توست. ... *پ.ن : برای (.) که هنوز منتظر گرای آشنایی ام ... .... برای مولایم: یك حبّه انگور * . از جناب :مرتضی دلاوری پاریزی یا زهرا(س)
* نيروهاي عالم بالا و نمايندگانشان بر زمين كه هنوز مشغول دنيا شده اند?پيام روشنه,در وديوار اينجا داره زنگ ميزنه. ...................................................................................... بسم رب الشهدا و الصدیقین سلام مهربان خدای من که بر ذره ذره ی وجودم خدایی می کنی و بر لحظه لحظه ی عمرم مرا به شوق عاشقی نگه می داری... اله من! مگر نگفتن و ننوشتن ها دلیل بر ماندن و درجا زدن است که عزیزی مرا محکوم به درجا زدن می کنه؟! مگر نه اینکه اگر می نویسی، طوری باید بنویسی که دل مومنی را شاد کند؟ پس چه نیاز که قلم بر زهر آغشته و نیشتر بر دل عزیزان دنیای مجازیم سازم؟ که این روزها تلخ تر از این حرف ها شدم! کاش اندکی ، فقط اندکی از از بار غمی که از دنیا و خودم و دیگران! بر دلم می رود آگاه بود و این چنین مرا متهم نمی کرد .... وشاید هم حق با اوست! هر کس در این وادی پا بگذارد دیگر باید از خود گذشته باشد که دغدغه ی خود موجب انجام رسالتش نشود! اما چه سود!؟ مرا که هنوز در خود مانده ام و در شگفتم که با خود بمانم یا رها شوم!؟ یقیناً حق با شماست عزیز دنیای مجازی ام...عزیز حرف دلی ام... اصلا خدای من! نازنین محبوب شب های ستاره دار و بی ستاره ام! اگر من با خاطره های زیبا و قشنگ دوران بی آلایشی کودکیم ، دوباره همنوا شوم و با هر کدام لبخندی بر لبان خودم و دیگری! بنشیند اشکالی دارد!؟ پس چرا از گل و بلبل حرف نزنم!؟ پس چرا نباید گاه گاهی(فقط گاه گاهی) برای خودم باشم و بلند بلند بخندم بر افکار دوران کودکی ام؟ گل و بلبل نوشتن توی وبلاگ کسی رو آزرده خاطر می کنه!؟ اما عزیز من، که خوب هم مرا شناختی.... من همیشه بر بلندای خیالم نشسته و می اندیشم که فردا به کدام سوی روم که مرا شوق زیستن با مهر برساند؟ مگر نه اینکه ما رسولان مهر می توانیم باشیم!؟ پس چرا گاهی (فقط گاهی) نمی شود با کودک درون به شوق وصف ناپذیر و لذتی که مرا به عرش می کشاند، اندکی همبازی شد؟ آخ عزیز من... حرفای دل من .... از حرف های دل من چه می دانی عزیز؟ چه می دانی که قضاوت بر شعار بودنش می کنی؟ مگر من ادعایی کردم که متهم شوم بر کوتاهی در انجام رسالتم ....(درمورد شهدا)؟ من با شهدا زندگی می کنم.... گاهی نفسی تازه می کنم! کاش مرا اینگونه به نوشتن وادار نمی کردی عزیز... هرچند باز هم ممنونم... راستی ! من بی نهیات خرسندم از اینکه تازه واردها! از من پیشی بگیرند... بگذار آنها به جایی برسند، اگر من توان پریدن ندارم.... بگذار آنها اوج بگیرند .... دل من... بشکن و خرد شو...بشکن دل من .... بشکن ..... خدای من! مرا شوق دوباره نوشتن نیاز است... اندکی ( فقط اندکی) نگاهم کن... ..... یا زهرای مرضیه(س) * پیام یکی از عزیزان که من رو خوب می شناسن ... شاید از من بهتر.
|
About![]()
اللهم صل علی محمد وال محمد و عجّل فرجهم ...
Home
|